افغانستان رسانه ها مطالب عمومی

لعابستان ذباله ها

محمد کبیر مبارز
غربی، کافر،
چون شنیدی که دیاری هست بنام درد، مسلمانستان کافرنشین بیا، نفهمیدی چه گفتم؟ افغانستان، عراق و همینطوری. این جا که چاقو بر گلو منزل می گزیند، انسان ارزان است حتی ارزانتر از نمی دانم چیز بی ارزشی که اگر کیف پول ات جایت هم مانده باشد می توانی از آن بخری، بیسکویت از انسان قیمت تر است، اصلن جنسی بنام انسان در بازار اینجا نه تنها ارزش ندارد بلکه توهین به خرید و فروش نیز قلمداد می شود؛ تو می فهمیدی انسان خوردنی نیست! اینجا اما انسان را می خورند و انسانیت اش را در زباله می اندازند.
کسی اگر برایت گفت زمان تحمل آنرا دارد که برای چند قرن بدون عاطفه پیش برود و باورش برایت سخت نمود قبرستان نرو، اینجا آنرا از قبرستان هم بهتر تمثیل می کند.
شنیده ام تو درس می خوانی و می خواهی در آینده کدر فارغ شوی و در جمع نیروهای متخصص قرار بگیری تا بتوانی مصدر خدمت باشی، هر چند من تا هنوز موجودی بنام خدمت ندیده ام اما شکل و شمایلش را از هر روی خیانت که شفیق هر دمم است می توانم نقاشی کنم که چه می تواند باشد یا اینکه یک تصویر انتزاعی از آن در ذهنم خلق کنم، کار آسانی نیست، ولی می توانم آنرا انجام دهم تا کمکی با تو کرده باشم، چون می گویند سوالهای جالب با عبارت های ناآشنا را بایستی در امتحان پاسخ بدهی، مثلن خشونت، قربانی کردن آدم ها، بی رحمی جلادی و … که بویی از آن نبرده ای، حتی گفته می شود یکبار استادت را بخاطر اینگونه سوالهایش به بیکاری متهم کردی ولی او به رویت لبخند زد، از آن پس مدت زمان زیادی است که در فکر غوطه وری، در ژرفای اندیش و اندیشه شنا می کنی تا معنی تبسم کوچک معلم ات را دریابی، یا اینکه نمره ی اول را از آن خود کنی، اینجا که بیایی کارت راحت می شود، حد اقل عکسی بگیر، نمره ات را کامل خواهند داد. اگر خواستی تعریف های شان را هم بلدم، این بلدیت در بلاد ما تعمیم پذیر است و ویژه ی من نیست.
وقتی در اینجا بیایی می فهمی! انسانیت مرده و مهربانی دیار دور اختیار کرده است، شرف کوچیده و هر چه دیده می شود زشتی است و عمامه ی سفیدی آخوندی که در گردباد ساختمان خشتی مدرسه می چرخد و دختر باکره ی را در خود می بلعد، شاگرد خودش را در آغوش می گیرد: “بیا در آغوش اسلام”!!!
کودک و زن در اینجا نه به ناز و طنازی، بلکه به گریه مصروف است. دختر به گوسفند می ماند و جامعه به رمه ی از آن که بع بعش را سردمدار تعویذ و جادو سر می کشد، بعنوان ناجی دین، و اعتراضی نیست. هر دم شهید… گاه فرخنده، گاه سحرگل و گاه انسان دیگر که لعاب ذباله ها می شود و در ولع آتش قرار می گیرد، جهنم جز این است؟؟؟
غربی، کافر، تو می فهمی عاطفه چیست، مهربانی چه را می گویند، شرف را می شناسی، مردانگی در جای شما ارزان و فراوان است، ولی کاستی که داری اینست که قحطی اش را تجربه نکرده ای، قدمی بزن، بیا کافر، بیا کافرستان ما،از نزدیک ببین، در طول مدتی که اینجا هستی نمی گذارم گشنه بمانی، برایت گوشت خواهم پخت، گوشت خودم را که بعد از انفجار یا مثله از بدنم جدا شده و انتظار تو را می کشد.
آخ!… من تو را درک می کنم، می دانم تعارفی خوبی نبود، اما:
همان. همانی که ریشش من و تو را به شگفت شگرف واداشته بود و دلش نمی شد برای ما سلام بدهد و به تو نامحرم نام نهاده بود، فهمیدی کی را گفتم؟ آری، همان. می دانی در اینجا کدام دلالی راه انداخته است؟ اگر بگویم نبوغش را باور می کنی. بگویم؟ باشد. بیتابی نکن. می گویم. ولی حالا نه. فقط تعریفی مختصری از آن برایت می دهم، بقیه حرف ها بماند تا روزش، می دانی؟ او حالا یک لشکر درست کرده است مسمی به مجاهد، تفنگی بر دوش می نهند و ریشی بر کله، کارهای جالبی می کنند؛ پنداشته اند راه بهشت را بایستی با قساوت باز کرد. برای همین خودش و همانهایی که گفتم در کنار خویش جمع کرده است انفجار می کنند، هزار انسان می کشند تا خود از چیزیکه بنام دوزخ می شناسند و تو را به دلیل موهای زیبایت از آن می هراساندند در امان مانند، صدای بلندی برای آن انتخاب کرده اند که گویی می خواهند دوزخ و انکرـ منکر هم بشنود، درسش را اما کمی از یاد برده است یا اینکه اصلن خوب نخوانده است، زیرا از برزخ نمی داند و از دوزخ می ترسد، آتش برپا می دارند، انسان در آن می سوزانند، در حالیکه هراس از سوختن خودشان در آتش جهنم دارند. بوی بدنشان آزار دهنده است، خودشان بی خبر، از آنچه در تشناب می ریزند می شرمند و به آنچه هستند اعتنایی ندارند و لحظه ی تأمل نمی کنند، در حالیکه خود بدتر از آنند.
فشرده اینکه:
جان های عزیز که در اینجا افشانده می شوند حرف های زیادی برای گفتن دارند، حتی بیش از آنچه در امتحان لازم است، امید به ما دوخته اند تا اندکی بار شان را سبک کنیم، از بس لبریز اند می گویند چه کسی می داند در خرابه های این دیار، معلول های باقی مانده از جنگ، و جسد های تدفین نشده چه حالتی دارند و چه مطالبه ای، که حتی سکوت حامل آنست.
اینجا دیار انسان هست اما مکان خلود انسانیت نیست. حقوق بشر برای همه بیگانه است، تنها پژواک تفنگ است که حکم می راند.
ـــــــ ماهنامه پاتو ـــــ
5 آپریل 2015
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
یادداشت: مدیریت جاغوری نیوز هیچگونه مسئولیتی در قبال محتویات مطلب نویسنده را به عهده نمیگیرد، فلهذا نویسنده پاسخگوی مطلب نوشته شده شان میباشد.

درباره نویسنده

مدیریت جاغوری نیوز

ار تباط با مدیریت وبسایت خبری جاغوری نیوز: / 0093797675981
Info@Jaghorinews.com

Leave a Comment