افغانستان معارف

هزاره‌ها را بکشید، کسی نیست که از خون آنها دفاع کند!

تقدیم به خواهران تبعید شده ام آسیه، نجیبه، ریحانه، سحردخت، شریفه و شکیلا که در این شب و روزها تحمل اندوه شان بر آسمان سنگینی می‌کند.

تبعید شش دختر دانشجو بخاطر اعتراض برای گرفتن ابتدایی‌ترین حقوق دانشجویی شان توسط وزارت تحصیلات عالی از دانشگاه کابل، یکی از تکان دهنده‌ترین حوادثی است که از موج جدید تلاش‌های حکومتی برای تابع نگهداشتن و رعیت کردن دانشجویان خبر می‎‌دهد.

من به عنوان یک شهروند افغانستان، ازین وضعیت شدیدا نگرانم، زیرا تصمیم اخیر وزارت تحصیلات عالی مبنی بر تبعید دانشجویان بخاطر اعتراض، فرهنگ اطاعت  و سکوت را در فرداهای دانشگاه‌ها که باید مهد تولید تفکر و اندیشه باشند، بنیان گذاشته و نهادینه خواهد کرد.

به همین دلیل و به خاطر همدردی با خواهران تبعید شده ام، خاطره یکی از حوادثی شبیه این حادثه را که در سال 1389 در لیلیه دخترانه دانشگاه کابل اتفاق افتاد، نوشته ام و با شما شریک می‌کنم. مراد از نوشتن این خاطره این است تا از یک طرف نمونه از مبارزات مسالمت آمیز دانشجویان را برعلیه تبعیض به تصویر کشیده باشم و از طرف دیگر به مسئولین وزارت تحصیلات عالی بفهمانیم که آن وزارت قادر نخواهد بود که به همین سادگی اعتراض قانونی دانشجویان را در درون دانشگاه‌ها سرکوب نماید.

*****

برای شرکت در مهمانی به منزل یکی از اقاربم که در شهرک امید سبزدر غرب کابل موقعیت دارد، می روم. ساعت هفت شام است و یکی از هم اتاقی هایم از لیلیه تماس می‌گیرد و می گوید که پولیس های‌دم در لیلیه یک پسر هزاره بامیانی الاصل را به شدت لت و کوب کرده و به همین خاطر دانشجویان لیلیه دخترانه از ساعت وقوع این حادثه یعنی از ساعت 5 به بعد، به عنوان اعتراض به حیاط لیلیه، صالون ها و دهلیزها ریخته اند و از مسئولین اداری خواهان رسیدگی به این قضیه هستند.

دانشجویان پی‌هم تماس می‌گیرند و از من نظر می‌خواهند و تاکید می کنند که خودم را به لیلیه برسانم. من اما قضیه را ساده می‌پندارم و از دانشجویان می‌خواهم به اتاق هایشان برگردند و تاکید می کنم که بر سر و روی هر مسئله رنگ قومی نریخته و آرامش داشته باشند. چندین نفر موظف می‌شوند تا دانشجویان را به آرامش فرا خوانده و اوضاع را عادی سازند اما تلاش‌ها متاسفانه به نتیجه مطلوب منتهی نمی‌گردد و دانشجویان همچنان معترض وخشمگین در دهلیز ها به سر می برند. تاساعت 1:00 شب با لیلیه در تماسم، دانشجویان معترض آرامش ندارند، به اتاق ها برنمیگردند و هیچ کسی هم قادرنیست که قناعت آنها را فراهم نماید.

*****

فردا اول صبح با عجله خودم را به لیلیه می‌رسانم. همین که به اتاقم می رسم، دانشجویان اطرافم را حلقه می کرده و داستان را اینگونه تعریف می کنند: دیروز ساعت 5:00 بعد از ظهر یک پسر به نام حمیدالله (نام مستعار) به دیدار خواهرانش سکینه و مدینه (نام های مستعار) در پیش ساختمان لیلیه می آید. خواهران سال اول تحصیل شان است و تیلیفون ندارند. حمیدالله برای آنها سیم کارت خریده و آمده تا آن را به خواهران تحویل دهد. خواهران از آمدن برادر با خبر می‌شوند و دم در می آیند. حمیدالله تا با خواهران سلام و احوال پرسی می‌کند و سیمکارت را تحویل می دهد، پولیس امنیتی با فریاد او را به داخل پوسته می‌خواهد. محمد علی اطاعت میکند و داخل پوسته پولیس می رود. همین که از در پوسته وارد می شود، پولیس بی مقدمه او را سیلی می زند و پولیس دیگر که چند قدم دور تر ایستاده به کمک همکارش می شتابد و دو نفره حمیدالله را لت و کوب می کنند. حمیدالله اعتراض می کند اما لت و کوب شدت می یابد.

آن طرف دورتر و دم در لیلیه دوسه نفر گارد غیر مسلح ایستاده است. سهیل ظاهرا گارد عمه اش (مدیره لیلیه) است اما بدون اینکه هیچ منصبی در لیلیه داشته باشد، همه کاره لیلیه است و پولیس ها نیز از او اطاعت می‌کنند. او آمر کارمندان مردانه لیلیه است. دقایقی بعد سهیل نیز با عجله به محل واقعه می رسد و فریاد می زندکه “بزنین، بکشین! ده تا ازین هزاره ها را بکشیم، این‌ها کی ره دارن که از خون شان بازخواست کنه”. سهیل هم به جمع اضافه می شود و حمیدالله بدون هیچ گناهی از طرف این سه نفر وحشیانه مورد لت و کوب قرار می گیرد. سهیل و پولیس‌ها حمیدالله را کشان کشان به اتاق دم در لیلیه می برند.

خبر به زودی به اتاق های دانشجویان می رسد و بدینسنان اعتراضات به داخل لیلیه کشانیده می شود. دانشجویان با فریاد اعتراض به صالون ها می‌ریزند، هیچ تلاشی برای آرام کردن دانشجویان نتیجه نمی‌دهد. حتی مسئولین بلند پایه وزارت به لیلیه می آیند ولی هیچ نیروی قادرنیست محصلین معترض را آرام بسازد.

دانشجویان ادامه دادند: شب تا ساعت 1:00 شب، هیچ تلاشی نتیجه نداد، دانشجویان بر ضد تبعیض شعار می دادند و خواهان برکناری مدیره بودند.

بالاخره چند نفر به نمایندگی از دانشجویان معترض در یک نشست اضطراری با مسئولین لیلیه و مسئولین وزارت تحصیلات عالی تصمیم می گیرند که فردای همان روز، (امروز) ساعت 2:00 بعد از ظهر طی یک برگزاری یک جلسه در وزارت تحصیلات عالی درین مورد صحبت کرده و تصمیم بگیرند.

*****

ساعت 1:00 همان روز من و چند نفر از دانشجویان که بعضی های شان شاهد صحنه توهین و لت و کوب حمیدالله بوده اند، جلسه تشکیل می دهیم  و فهرستی از نکاتی که باید از طرف محصلین مطرح شود، تهیه می شود و من مامور می‌شوم که به نمایندگی از دانشجویان و به دفاع از حمیدالله و خواهرانش حرف بزنم. من آن روز باید به نمایندگی از ده ها دانشجو حرف می زدم و این ماموریت فوق العاده سنگین و دشوار بود!

ساعت 1:30 همان روز، ما دم دروازه دهلیز لیلیه ایستاده ایم و منتظر مدیره هستیم اما مدیره ازین بهانه به آن بهانه می پرد و کوشش می کند ما را از رفتن به وزارت و برگزاری این جلسه منصرف کند ولی ما همچان بر موضع خود اصرار داریم و پی‌هم قاصد می فرستیم و مدیره را بیرون می خواهیم. بالاخره ساعت 3:00 مدیره حاضر می شود همراه با دانشجویان به وزارت برود. فضا اصلا دوستانه نیست، مدیره ریشخند زنان به ما نگاه می‌کند و می‌گوید بچه هایم برویم! ما هم متقابلا با ریشخندی اما در عین حال محترمانه پاسخ می دهیم، مدیره صاحب بفرمایید، اول شما!

به وزارت تحصیلات عالی می‌رسیم، سکرتر معین ما را به داخل اتاق جلسه رهنمایی می‌کند. از دروازه که وارد می شویم، معین وزارت تحصیلات عالی، رییس اداری وزارت، دونفر از امنیت ملی، قوماندان عمومی کندک محافظ دانشگاه ها و چند نفر دیگر آنجا منتظر ما هستند. فضاسنگین است و آدم ها به سختی حرف می زنند.

لحظاتی در سکوت محض می گذردتا اینکه مدیره سکوت را اینگونه می شکند: معین صاحب ما و دخترا بخاطر تصمیم گیری در مورد قضیه دیروز آمدیم.

معین به طرف جمع ما با بی تفاوتی نگاه می‌کند و می گوید: دخترا! بگویین، چی گپ دارین؟

چند نفر زمزمه می کند، شکریه ندا به نمایندگی از دانشجویان حرف می زند. معین با اشاره دست (فقط با اشاره) به طرف من، از من می خواهد که خواست دانشجویان را مطرح کنم.

لحظه دشواری بود، یک ورق کاغذ را مچاله کرده بودم و در دستم به شدت می فشردم و این گونه  تلاش می کردم تا براحساساتم غالب باشم و خونسردیم را حفظ کنم. لحظه مکث کردم، به آرامی در جایم ایستادم و اینگونه آغاز کردم.

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام به همه و با اجازه همه.

تشکر از مسئولین محترم وزارت که به خواست دانشجویان به خاطر قضیه دیشب اهمیت دادند ولی متاسفم ازینکه مجبورم در چنین جمعی با لحن اعتراض آمیز حرف بزنم.

بهرحال، معین صاحب، از قضیه ای که دیروز در لیلیه دخترانه اتفاق افتاد شما با جزئیات در جریان هستید.ما جمع محصلین که اینجا آمده ایم، باور داریم که افغانستان خانه مشترک همه افغان هاست، هیچ افغانی کمتر از کسی نیست و هیچ کس بر دیگری برتری ندارد. زیرا قانون اساسی افغانستان همه افغان ها را به عنوان شهروندان متساوی الحقوق این کشور به رسمیت شناخته است.

ولی در حادثه دیروز که برادر سکینه و مدینه دو دانشجوی که در لیلیه زندگی می کنند، بدون هیچ گناه و تقصیری مورد ضرب و شتم قرار گرفته و با بدترین و تحقیرآمیز ترین الفاظ به ملیتش توهین شده است، خواست ما از شما و از جمع حاضر این است که سهیل نام و هر دو پولیس که در لت و کوب حمیدالله سهم داشته، همین امروز از وظیفه شان سبک دوش گردند و الا اعتراضات ما همچنان ادامه خواهد یافت. تشکر!

دوباره سرجایم می‌نشینم، کاغذ مچاله شده را به دست چپم منتقل می‌کنم و همچنان با فشار نگه میدارم.

به دنبال من حمیدالله، با نهایت خونسردی اینگونه آغاز می کند، معین صاحب! خواهران ما وقتی در کابل درس خواندن می آیند، بی کس نیستند که هیچ کس از آنها خبر گیر نباشد، شما هم توقع نداشته باشید که هیچ یک از اقارب دانشجویان به ملاقات شان نیایند. دیروز من به جرم خبر گیری از خواهرانم و بدون هیچ گناه، دشنام شنیدم، لت و کوب شدم و حالا من خواهان اعاده حیثیتم هستم.

به دنبال حمیدالله قوماندان عمومی کندک محافظت از دانشگاه ها سرجایش می ایستد و از دانشجویان معذرت می خواهد. او به گناه پولیس ها اعتراف می‌کند و  می‌گوید که بخاطر احترام به اعتراض دانشجویان و اشتباه که دیروز از پولیس ها سر زده، بعد از ختم همین جلسه، پولیس ها را به جای دیگر تبدیل می کند.

ما خواهان اخراج پولیس ها بودیم ولی همه می دانستیم که تبعیض بر علیه هزاره ها آنقدر عمیق و ریشه دار است که پولیس ها به هیچ عنوان برکنار نخواهند شد. ناگزیر به همین وعده های که تحقق نمی‌پذیرد قناعت می کنیم. سنگینی فضا شکسته می‌شود، ما (دانشجویان) پنهانی به طرف همدیگر نگاه می کنیم، نگاه های که حاکی از رضایت است. ما در اولین اقدام موفق شده بودیم و به نظر ما آن موفقیت چیزی کمی نبود.

از قوماندان تشکر می‌کنم و رو به طرف معین می‌گویم. معین صاحب قضیه سهیل چطور می شود؟ معین، به شکل تحقیر آمیز به من نگاه می‌کند و بعد از مکث کوتاهی لب به سخن می گشاید.

“بچیم! (اشاره به طرف من)، اگر به تاریخ تان فکر کنید یادتان می آید که یک زمان از هویت تان خجالت می کشیدید ولی امروز به هویت تان افتخار می‌کنید و من فکر می کنم ایجاب می کنه که درچنین وضعیتی پشت گپ های خورد و ریزه نگردید و درس هایتان را بخوانید”.

من با خونسردی جواب میدهم. “معین صاحب، ما بخاطر بررسی تاریخ و ارزیابی موقعیت گذشته امروز و فردا  در تاریخ هزاره ها افغانستان به اینجا نیامدیم. اینکه هزاره ها در گذشته چگونه بوده اند، امروز چگونه هستند و فردا چگونه خواهند بود، نیاز به بحث های مفصل و طولانی دارد که از حوصله این جلسه خارج است. اگر در گذشته هر قسم بودیم، امروز زندگی در لیلیه حق قانونی ماست، این حق هر افغان و هر دختر افغان است و تحفه هیچ شخص و هیچ فردی هم به هیچ کس دیگر نیست. با همین باورمندی، امروز اینجا آمدیم تا از شما بخواهیم که عاملین قضیه دیروز را مجازات کنید”.

معین: “بچیم! شما محصل هستید، آرام درس های تان را بخوانید، شما را به مسائل قومی چی غرض؟ کدام بچه اگر لت خورده هم در بیرون از لیلیه لت خورده، بچه ها هر روز همدیگر شان را لت و کوب می کنند، ای گپه به دخترا چی غرض”؟

من: “معین صاحب، من با شما موافقم، درست است که درس خواندن برای یک محصل اولویت است ولی ما باور داریم که لیلیه خانه ماست و ما باید در خانه خود امنیت داشته باشیم، عدم امنیت در لیلیه (خانه ما) ما را وادار کرده که اعتراض کنیم و شما مسئول هستید که این اعتراض را بشنوید و امنیت دانشجویان را تامین کنید”.

معین: بچیم! شما خو می دانید که افغانستان بدبختی های زیادی را پشت سرگذاشته و مداخلات خارجی این کشور را صد پارچه کرده، شما آینده سازان این کشور هستید، لطفا ازین مسئله بگذرید تا دست مداخلات بین المللی ازین کشور کوتاه شود.

من: “معین صاحب، ما بخاطر حل مشکل که در خانه ما (لیلیه) اتفاق افتاده اینجا آمدیم، من فکر می کنم که این کدام معضل بین المللی نیست و ما هم چند دانشجوی غریب و بی دفاعی هستیم که اگر سهیل ده نفر ما را بکشد هیچ کس نیست که از خون ما باز خواست کند. بناء حل معضلات افغانستان در سطح بین المللی از توان ما خارج است.

معین: “بچیم، من هفتاد سال عمر دارم، بناء شما برای من حیثیت دخترهایم را دارید، بناء به عنوان پدرتان از شما می خواهم که پشت این قضیه نگردید و مصروف درس های تان باشید”.

من: “معین صاحب، ما هم، چون شما را پدر خود می دانیم به عنوان دختران شما اینجا آمدیم  تا از شما بخواهیم که مشکل ما را حل کنید، لطفا به خواست دختران تان ارج بگذارید”.

هنوز جمله ام آخر نشده که رییس اداری وزارت که در کنارم نشسته بود، با خشم حرفم را قطع می کند و خطاب به معین می گوید، معین صاحب! وقتی حرف شما به عنوان نفر دوم این وزارت شنیده نمی شود، پس بودن ما هم درین وزارت بی فایده است، من استعفا می دهم!

من: “معین صاحب، اگر رییس صاحب اداری استعفا بدهند، ضایعه بزرگی برای وزارت تحصیلات عالی خواهد بود، ولی نباید فراموش کرد که استعفای ایشان براساس تصمیم شخصی وی  است و ما در این مورد حرفی برای گفتن نداریم. شما شاهد هستید که چندی قبل جناب حنیف اتمر وزیر داخله و جناب امرالله صالح مسئول امنیت ملی، دو شخصیت های مهم و مطرح کشور مااستعفا دادند ولی هیچ کس مانع شان شده نتوانست، چون تصمیم شخصی خود شان بود. امروز هم اگر رییس صاحب اداری استعفا دهد، اگر مخاطب ما هستیم ما به این تصمیم شان احترام خواهیم گذاشت. رییس اداری سکوت کرد و تا آخر جلسه چیزی نگفت.

دوباره رو به معین می کنم و به ادامه حرفهای قبلی ام می گویم: “معین صاحب، نمی‌دانم علت چیست؟ که یک نفر بر هزار نفر دیگر ارجحیت پیدا کرده است. امروز تمام دانشجویان لیلیه ( دختران شما) خود شان را تحقیر شده می یابند و غمگین هستند و از شما می‌خواهند که عامل این تحقیر ها را جزا دهید ولی علت چیست که سهیل را بر صدها نفر دیگر ارجحیت می دهید؟

معین، لحظه چشم هایش را می بندد، بعد به طرف مدیره لیلیه و رییس اداری نگاه می کند و می گوید: سهیل منفک است! ولی قانون لیلیه را با جدیت تطبیق کنید. منظور شان این بود که پس از این ما را به بهانه قانون سخت فشار خواهند داد که در واقع ما هوشدار جدی را دریافت کردیم.

من هم تشکر می کنم و ازین طرح معین اعلام حمایت می کنم. تاکید می کنم که برعلاوه مقرره های فعلی، مقرره های دیگری هم وضع شود تا نظم لیلیه بهتر فراهم گردد. جلسه تمام می شود و همه پراکنده می شوند.

ما (دانشجویان) از اتاق جلسه خارج می شویم، چند ثانیه را در سکوت کامل و بدون این که کلمه بر زبان بیاوریم، در کنار هم و در امتداد دهلیز طولانی وزارت تحصیلات عالی راه می رویم. همه خوشحالیم و همه سرشار از احساس پیروزی. اما حس مبهمی آنجا حاکم است؛ انگار هیچ کدام ما آن وضعیت را باور نمی توانستیم! بعد از چند دقیقه سکوت، همه ایستادیم، عمیق به چشمان همدیگر نگاه کردیم، همدیگر را در آغوش گرفتیم و شک شادی در چشم های ما حلقه زده بود.

از وزارت تا لیلیه و با گذشتن از کنار قبر سیدجمال الدین افغان که در حیاط دانشگاه کابل و در فاصله بین وزارت تحصیلات عالی و لیلیه دختران موقعیت دارد، فقط می خندیدیم و آنچه را که در جلسه گذشته بود تمثیل می کردیم، به استدلال ها و دفاعیه های خود مان مباهات می کردیم و به استدلال طرف مقابل می خندیدیم.

پیش دروازه عمومی لیلیه که می رسیم، یک بار دیگر می‌ایستیم تا تصمیم بعدی اتخاذ شود. کمی بگو مگو می‌کنیم و در نهایت یک تصمیم کوچک گرفته می‌شود.

از دروازه عمومی لیلیه وارد می‌شویم و فاتحانه در طول سرک کوتاه که به دروازه عمومی دهلیز لیلیه ختم می‌‌شود راه می رویم. دانشجویان که منتظر ما بودند مضطرب و نگران دسته، دسته این طرف و آن طرف گشت و گذار می کردند. وقتی ما را می بینند، از هر طرف هجوم می‌آورند از ما می پرسند که چی شد؟ نتیجه چی شد؟ سهیل و پولیس ها منفک شدند یا خیر؟

ما هم جسته و گریخته قضیه را قصه می‌کنیم و از پیروزی و از اینکه توانستیم به خواسته های مان برسیم، خبر می دهیم. حیاط لیلیه جان می گیرد، دانشجویان مظطرب غرق در شادی و نشاط می شوند و ما را در آغوش می گیرند و از ما تشکر می کنند.

در اقدام بعدی، یک جمع از دانشجویان غلام علی وحدت والی فعلی ولایت بامیان و معین وقت وزارت امور داخله را ملاقات کردیم، ضمن شکایت ازبرخورد پولیس از ایشان خواستیم تا قضایای این چنینی را تعقیب کنند و الا اعتراضات ما گسترده تر خواهد شد. معین ضمن اینکه ما را به آرامش فراخواند، وعده سپرد که طبق مسئولیت وزارت امورداخله تامین امنیت و نظم تمام افغانستان مسئولیت شان است و آنها برای برقراری نظم در هر کجای افغانستان، خصوصا در دانشگاه ها تلاش می کنند.

چند هفته بعد از این ملاقات؛ قوماندان عمومی کندک محافظت از دانشگاه تبدیل شد و قوماندان جدید جایگزین گردید که اولین ماموریت قوماندان جدید رسیدگی به قضیه لیلیه دخترانه بود.

*****

جلسات شبانه ادامه دارد. من، شکیلا شایان، حمیرا رسا، راضیه علی زاده از منزل دوم وینگ A، فاطمه آزاد احمدی، مرضیه نادری و مرضیه ادیب از منزل دوم وینگ C، صدیقه هزاره از منزل سوم وینگ D، رقیه جویا، لعنا، نجیبه احمدی از منزل سوم وینگ D، فاطمه محمدی، کبرا عزیزی از منزل اول وینگ B. در جلسات شرکت می کنیم و اتاق های ما مرکز تدویر جلسات و تصمیم گیری های شبانه است. جلسات اغلب به صورت ناگهانی و اظطراری و با شنیدن یک حرف تازه به صورت دریکی ازین اتاق ها دایر می گردد.

کوشش می کنیم که جلسات ما درحدود 10-12 نفر دایر شود با آنکه مکان جلسات را به صورت سری تعیین می کردیم ولی به مجرد رسیدن به محل جلسه تعداد شرکت کنندگان از 20 -25 نفر هم بیشتر می شود. هیچ جلسه ما بدون حضور جاسوس های اداره لیلیه برگزار نمی شود. اگر 25 نفر در جلسه شرکت می کند، 5 نفر آنها حتما کسانی است که از طرف اداره ماموریت دارند تا جلسات ما را تعقیب کنند. تمام بحث های جلسات ما به صورت منظم ثبت شده و به اداره لیلیه تحویل داده می شود. به همین دلیل ما ( اشخاصیکه در بالا ذکر شد) همیشه و در همه جا تحت تعقیب بودیم. در داخل لیلیه توسط دانشجویان که از طرف اداره ماموریت داشتند تعقیب می شدیم، حتی در داخل اتاق های مان احساس امنیت نداشتیم و در بیرون از لیلیه مسئولین امنیت در تعقیب ما بودند.

مسئولین امنیت ملی، ما را وابسته به  جنبش انقلابی زنان افغانستان “راوا” می دانستند و اداره لیلیه، ما را وابسته به حزب وحدت اسلامی افغانستان به رهبری محمد کریم خلیلی و حزب وحدت اسلامی مردم افغانستان به رهبری حاجی محمد محقق می دانستند. آنها هیچ شک نداشتند که داکتر سیماسمر رییس کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان و داکتر صادق مدبر رییس عمومی اداره امور، در پشت سر این قضایا نیست، به همین خاطر در همه جا به دنبال ما بودند تا سرنخی مبنی بر تحریک ما از طرف آن ها به دست بیاورند اما هیچ گاهی موفق نشدند. چون هیچ سرنخی وجود نداشت. واقعیت این بود که نه خلیلی، نه داکتر سیما سمر، نه محقق و و نه راوا، هیچ کدام خبر نداشتند که حمیدالله توسط پولیس های دم دروازه لیلیه لت و کوب شده و ما اعتراض کرده ایم!

وقتی چند نفری تنها می شدیم، به نسبت دادن این وابستگی ها می خندیدیم و تعجب می کردیم. شما قضاوت کنید، پولیس حمیدالله را لت و کوب می کند، سهیل تمام هزاره ها را به باد تحقیر می گیرد، ما اعتراض می کنیم و قضیه فوری به فلان حزب و فلان جنبش و فلان شخص نسبت داده می شود!

اداره لیلیه برای رام کردن ما از ترفند های جالبی استفاده می کرد، مثلا جلسات مختلف فرهنگی در داخل لیلیه برگزار می شد، چند نفر ما را حق و ناحق توصیف می کردند و تقدیرنامه می دادند. ما توصیف ها را می شنیدیم، تقدیرنامه ها را می گرفتیم ولی بعد از ختم، دور هم جمع می شدیم و به کارهای بچگانه شان می خندیدیم، دست می دادیم و می گفتیم: هیهات من المعامله!

ما ها (کسانیکه درسال چهارم تحصیلی بودند) همیشه در صحنه بودیم، رو به رو با اداره لیلیه حرف می زدیم، سروصدا راه می انداختیم، وزارت می رفتیم، اعتراضات را هماهنگی می کردیم و… ولی آنانیکه در صنوف پایینتر قرار داشتند را محتاطانه در پشت صحننه نگه می داشتیم که  این کار برای ما دو فایده داشت.

فایده اول این بود که  دانشجویان صنوف پایینتر هم رزم و هم صف ما، به صفت اداره وینگ، اداره دهلیز و یا اعضای کمیته های فرهنگی درون لیلیه عضویت داشتند، هویت آن ها را در هماهنگی اعتراضات افشا نمی کردیم و مسئولین اداره آن ها را در صف ما نمیدانستند و آن ها چانس شرکت در محرم ترین جلسات اداره  را می یافتند و این گونه تمام جریانات و توطئه های اداره لیلیه به ما می رسید.

فایده دوم این بود که سال آخر تحصیلی مان بود و آخر همان سال فارغ می شدیم. ولی کسانی که در صنوف پایینتر بودند، نباید در صحنه ها حضور می یافتند چون ما می ترسیدیم که اداره لیلیه و وزارت در مقابل آنها عقده بگیرند و در خلال سال های آینده برای آنها مشکل خلق کنند.

با تمام این اعتراضات سهیل چندین بار منفک شد ولی بعد از چند هفته دوباره برمی گشت و ما منسجم تر از دفعات قبل همچنان ایستادگی می کردیم.

به پایان آمد این دفتر، حکایت هم چنان باقیست!

نوشته از شکریه ندا، برگرفته شده از جمهوری سکوت.

About the author

مدیریت جاغوری نیوز

ار تباط با مدیریت وبسایت خبری جاغوری نیوز: / 0093797675981
Info@Jaghorinews.com

۲ Comments

  • این چیزا درباره دانشگاه قبلان هم بوده و چیز جدیدی نیست چون چشم دیدن پیشرفت ما را ندارند و میدانند نخبه ترین مردم افغانستان هزاره هست تلاش میکنند تا جلوی پیشرفت مارو بگیرن ولی چیزی که الان مهمتره اتحاد ما با هم هست ما همه هزاره هستیم و نباید بکیم کی اهل کجا و کی اهل انجا هست باید تلاش کنیم که قوممون از نظر علمی و فرهنگ سیاست نظامی پیشرفت کند تا بتوانیم از حق خود دفاع کنیم و شکوه و جلال گزشته خود را دوباره احیا کنیم

  • سایت جمهوری سکوت بیشتر به اخلافات قومی دامن میزند تا حل بحران های قومی و نزادی و قبیله ای .ما همه یک افغان هستیم .هر کس شایستگی داشته باشد به هدف میرسد حالا اگر هر مشکلی هم باشد برایش مهم نخواهد بود.

Leave a Comment